تبليغاتX
خاطرات زندگیم در هلند

یکی از شاخص ترین خصوصیات هلندیها، شوخ بودنشان است. مهم نیست که چقدر می شناسندتان یا اصلا چندمین برخوردتان با یک هلندی است، اغلب باب صحبت را با یک شوخی باز می کنند و برخی اوقات جواب یک سوال جدی تان را با یک شوخی ظریف می دهند که باعث تغییر روحیه و شادی چند دقیقه ای در شما می شود. حتی می توانم بگویم این خصلت شان باعث می شود همیشه خنده رو باشند. چون از طرفی خودشان اهل شوخی هستند و از طرف دیگر هرلحظه منتظر شوخی و مطایبه از سایرین هستند.

این خصوصیت در اهالی آمستردام بارزتر است. یعنی نسبت به سایر نقاط هلند حاضرجواب تر و شوخ تر هستند. به هر حال پایتخت نشین هستند و با هر ملیتی نشست و برخاست کرده اند.

نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 |

از یکی از دوستانم ایمیلی در خصوص فرصت ادامه تحصیل در دکتری مهندسی عمران در دانشگاه twente  هلند دریافت کرده ام. اگر شخصی سراغ دارید که می خواهد از این فرصت استفاده کند، به من خبر بدهید.

نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه دهم اسفند 1388 |

بعد از اینکه چند ساعتی در محوطه ی ایفل چرخ زدم و عکس گرفتم، پیاده به سمت خیابان معروف شانزه لیزه راه افتادم. راه رفتن در خیابانهای با معماریهای باشکوه پاریس باعث شد زمان را فراموش کنم و از خیر سوار مترو شدن بگذرم.

ساختمانهای قدیمی که هر کدامشان دارای نماهایی با مجسمه های سنگی کنده شده بر روی ستونهای سنگی.

از کنار خانه هایی که نماهای شیک و مشابهی دارند و مرتب کنار هم چیده شده اند عبور می کنم. پنجره ها بر خلاف خانه های هلند که پنجره های بزرگ و نورگیری دارند و از بیرون تمام اتاق نشیمن و آشپزخانه معلوم است، کوچک و دارای خانه های ریزند. خیابانها اغلب با سنگهای مربعی فرش شده اند و این باعث ایجاد صداهای بلند ماشینهایی که با سرعت حرکت می کنند می شود.  

جابجا ایستگاه دوچرخه های اجاره ای یک شکل به رنگ فیلی است که هر کدام به ساعتی حدودا یک یورو اجاره داده میی شوند و هر چه بیشتر استفاده کنی، کمتر اجاره می دهی.

اینها را که رد می کنم به بلند ترین طاق پیروزی که به دستور ناپلئون ساخته شده است، می رسم. بنایی عظیم که در وسط میدانی که تلاقی ۱۲ خیابان معروف پاریس است، واقع شده. بنایی با مجسمه های کنده کاری شده از نمادهای جنگ و پیروزی و گاها عشق و باده گساری است. زیر طاقش آرامگاه چند سرباز گمنام است که در جنگ جهانی کشته شده اند. گل و آتشی برای بزرگداشتشان روشن شده است. هر گوشه اش نمای متفاوتی برای عکاسی می دهد. از هر زاویه ی ممکن از طاق عکس می گیرم و سپس از میدان خارج می شوم و دور میدان از بین ۱۲ خیابانی که به طاق ختم می شوند به دنبال خیابان شانزه لیزه می گردم.

 

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 |

بعد از یک سفر سه و نیم ساعته در یک قطار نسبتا شیک بین المللی حدود ساعت ۶ عصر وارد پاریس می شوم. در همان ایستگاه قطار بلیط متروی ۱۵ تایی می خرم. نقشه ی پاریس و متروی پاریس را از هلند خریده بودم. اولین کاری که می کنم رفتن به سمت هتل و گذاشتن چمدانم در آنجاست. در اینگونه سفرها هیچ وقت احساس خستگی نمی کنم. سفر به شهرهایی که از بچگی آرزوی رفتن و دیدنشان را داشته ام.

دست و صورتی در هتل می شویم و لباسهایم را عوض می کنم. کیف دستیم را که به توصیه ی همکاران هلندیم ۱۰ یورو بیشتر در آن نگذاشته ام، به همراه یک بطری آب، مقداری میوه و نقشه های شهر پاریس بر می دارم و به سمت محل برج ایفل می روم.

ایستگاه مترو درست مقابل درب هتل است. برای رسیدن به ایفل دو تا مترو عوض می کنم. متروهای پاریس به قدری قدیمی و کهنه هستند که هر آن فکر می کنی واگنهایش جدا شوند. ولی در عین حال محکم بودن از سر و رویشان می بارد. هر ۳، یا ۴ دقیقه یکبار مترو می آید و وقتی یک مترو را از دست می دهی نباید نگران باشی چون تا ۳ دقیقه دیگر متروی بعدی از راه خواهد رسید.

وارد مترو که می شوی دست هر مسافری یک روزنامه، مجله یا کتاب قطور میبینی. هر کس با دقت مشغول خواندن مجله یا روزنامه ی در دستش است. و بدینگونه میانگین مطالعه ی سرانه ی مردمان فرانسه را بالا می برد و در عین حال دانش و سواد خویشتن را. من خودم نسبت به بقیه ی ایرانیها آدم اهل مطالعه ای هستم ولی در آنجا از اینکه کتابی در دست ندارم تا مشغول خواندنش شوم، سخت خجالت می کشم. هرچند سفر خود نوعی مطالعه است و من مسافر حداقل کتاب مورد مطالعه ام رفتار و سکنات مردمان شهر یا کشور مقصدم هستند.

به برج ایفل که می رسیم، گوینده ی مترو اعلام می کند که در این ایستگاه می توانید برج ایفل را ببینید. با خوشحالی به سمت در خروجی مترو می روم و از قطار خارج می شوم. حس خوبی دارم. اولین بار می خواهم یکی از معروفترین برجهای دنیا را ببینم. از دالانهای تودرتوی مترو به خروجی ایستگاه مترو می رسم. ایفل دقیقا یک کوچه با من فاصله دارد. دوربینم را آماده می کنم و طوری تنظیم می کنم که از اولین لحظه ای که ایفل را می بینم، ثبت کند.

کوچه ی کذا را که رد می کنم، دوربین را به حال خود رها می کنم و مشغول تماشای برجی می شوم که مرا و میلیونها نفر را به پاریس کشانده است. از دیدنش احساس خوشحالی و غرور می کنم و کمی هم احساس ناراحتی از اینکه عزیزانم در آن لحظه ی شاد کنارم نیستند.

نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 |

برای سفر به پاریس از چند ماه قبل ترش بلیط رفت و برگشت قطار خریدم و از طریق سایت http://www.booking.com/ اتاقی در یک هتل معمولی در شمال غرب پاریس برای ۳ شب رزرو کردم.

از بابت هتل و قطار که خیالم راحت شد، شروع کردم به برنامه ریزی جزئیات سفرم در پاریس. اینکه به کجاها باید سر بزنم، چه کسانی را باید ببینم و چه خریدهایی انجام دهم.

مهمترین هدفم از رفتن به پاریس دیدن نقاشی مونالیزا و غرفه ی ایران در لوور و گشت و گذار در دانشگاه سوربن، محل تحصیل دکتر شریعتی بود. گذاشتن پایم جای پای دکتر شریعتی بزرگ. البته دیدن ایفل برای بار اول هم لحظه ی به یادماندنیی است.

قدم زدن کنار رودخانه ی سن و دیدن زیباییهای طبیعی و معماریهای اطراف رودخانه هم که جای خود دارد. که از وقتی در سریال مدار صفر درجه شهاب حسینی و ناتالی متی را قدم زنان در کنار رود سن می دیدم، بارها آرزوی راه رفتن در کنار رود سن کرده بودم. چنان است که این عمل به تمام سفر می ارزد.

در مورد جزئیات سفرم در پستهای بعدی به ترتیب خواهم نوشت.

نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 |